خرید بک لینک

نمیدونم این خونه چه ارامشی داره که منو انقدر زمین گیرش کرده..همیشه توی اوج بی پناهیم از بچگیم بگیر تا الان پناه گاهم بوده..ادماش پناهگاهم بودن..با اینکه الان مامانی اینا رفتن شمال اما من اینجا پناه گرفتم..انگار بهم اون ارامش و دارن تزریق میکنن..انگار دارن دوباره به خدا نزدیکم میکنن....اینجا از تنهایی و از هیچی نمیترسم..وقتی 4 صبح ناخودگاه بلند میشی برای نماز..وقتی صدای دسته امام حسین میاد..وقتی قلبم میلرزه..انگار خدا داره احیام میکنه..
دیشب خوابام خیلی پریشون بود

..میخواستم وسط خواب داد بزنم دست از سرم بردارین..مگه رفتن نمیخواستین؟؟رفتم دیگه...اما توی همون بی پناهی مامانی بغلم کرد...اروم گرفتم...امروز توی مراسمت ازت خواستم بهم ارامش بدی..بزرگم کردی، بهم حالا درس بده، ایمانم و قوی کنم...خدایا تو همیشه پناهم بودی...این خونه و هیچوقت ازم نگیر..دارم روی پاهام وای میستم..شکرت

برچسب: نویسنده: مهران باقریان تاريخ: چهارشنبه 21 مهر 1395 ساعت: 9:23

صفحه بندی